i fucked up again

{به علت شباهت بسیار زیاد به نوشته های یک دختر 15 ساله چس ناله کن عاشق ،حذف شد}

ایرانی بازی چیست؟ و یا چگونه ابتدا مشت محکمی بر دهان خود بزنیم سپس با مردم دعوا راه بی اندازیم.


سلام دوستان ، امیداورم که حال همگیتون خوب باشه
امروز قراره در مورد مبحث ایرانی بازی براتون حرف بزنم
شما که اون عقب نشستی با بقل دستیت حرف نزن
شما خانوم ، بله شما! صدای اون اهنگو کم کن سر کلاس نشستید مثلا
خب کسی می تونه "ایرانی بازی" رو تعریف کنه؟
مرسی از همگی که دارید مثل بز منو نگا می کنید
ایرانی بازی یه عامل برداریه که علاوه بر یه مقدار ثابت جهت هم داره و با تاثیر اون تو معادله تغییر زیادی در جواب نهایی ما به وجود میاد!! پس جدیش بگیرید !!!
جهت این بردار همواره در خلافه مسیر حرکت و پیشرفته
چی گفتی؟ اره، یه جورایی شبیه اصطکاکه ولی دقیقا خوده اصطکاک نیست
تا حالا شده برنامه ریزی کنین برای انجام یه کاری ، و وقتی که دارید درست از روی برنامه جلو می رید می بینید که در اخر به جواب مورد نظر یا اون هدفی که تعیین کردید نمی رسید؟
خب این به خاطر اینه که شما ضریب ایرانی بازی رو تو محاسباتتون دخیل نکردین و واسه همینه که به جواب نهایی دلخواه نمی رسین
مثال بزنم؟ باشه مثالم براتون می زنم
مثلا شما هدف گزاری می کنین که درس و یا زبان بخونید و یا یه تعییر مفید تو برنامه روزمرتون ایجاد کنید.
به خودتون قول می دید که این بار دیگه مثل قبل نیست و از این جور حرفا
اما وقتی شروع می کنین به درس خوندن و یا انجام کار مورد نظرتون ، دقیقا شروع می کنین به انجام کارای دیگه.
شروع می کنین به فکر کردن در مورد کائنات و هستی
گلای قالی جالب به نظر میان
یادتون می افته تو گوشی تون اس م س آی خوبی دارین
همه ی قرارها با دوستاتون رو می زارید تو ساعتی که از قبل قرار بوده توش درس بخونین و یا یه کار هدفمند رو انجام بدید.
برنامه خرید با دوستاتون ، می ره تو ساعت مورد نظرتون
برنامه ی مسافرت، میره تو همون ساعت
خونه تکونی ، تمیز کردن اتاق، اصلا جز تو اون ساعت انگار نمیشه تو ساعت دیگه ای انجامش داد.

یا بلند می شید می رید تا دانشگاه بعدم می گید حسش نیست بابا و کلاس رو می پیچونید
تو کلاس هی ساعتو نگاه می کنین که بابا استاد تمومش کن
موقع انتراک تلاش می کنین دقیقه به دقیقه انتراک رو کش بدین و کلاس رو زودتر تموم کنین،جوری که انگار با زور شما رو بردن سر کلاس و اگه بخواین سر کلاس نشینین یکی با اسنایپر هد شات تون میکنه

فهمیدید یا بازم مثال بزنم براتون؟
چی می گی؟ 50 دقیقه ست درس می دم خسته شدید؟
باشه 10 دقیقه استراحت کنین
برای 50 دقیقه درس 10 دقیقه استراحت کمه؟
باشه 20 دقیقه استراحت کنید برگردید ادامه شو شروع کنیم

برویم برینیم یا برویم بمیریم؟؟

این صفحه از ساعت 12:13 دقیقه تا الان که 1:39 دقیقه (ببخشید ،شد 1:40) همین طور سفید و خالی باز است
و ادم پشت ان دارد تلاش می کند تا چیزی از چیزهایی که در ذهنش است را اینجا بنویسد
که تا شاید خوانده شوند؛ شاید خوانده نشوند ، شاید در تاریخ ثبت شوند تا اینده گان به ان بخندند شاید هم نخندندو عبرت بگیرند
اصلا شاید خسته شده ، همین الان پیش پای شما قهر کرد بلند شد و رفت . نویسنده اینجا هم شاید حتی پشت این نوشته ها نیست
دارد در خیابان راه می رود و تلاش می کند که تعداد ادمهای پیاده که از جلویش رد می شوند را بشمرد . تا الان هم بعد 6 ساعت پیاده روی به عدد713 نفر رسیده است . و به این نتیجه رسیده است که شمردن تعداد ادمها با فکر کردن به کتابی که می خواهد بنویسد با فکر کردن به کائنات ،همزمان کار زیاد جالبی نیست . جالب که لغت خوبی نیست. بیهوده است همه اش وقت تلف کردن است. اصلا فکر کردن خودش وقت تلف کردن است .حتی فکر کردن به اینکه فکر کردن خودش وقت تلف کردن است، وقت تلف کردن است. انگشتان پاهایش توی کفش کهنه اش بی حس شده اند . دارد به خودکشی در همین لحظه فکر می کند تا از تعداد ادمهای شمرده نشده ، و کلمه های نوشته نشده فرار کند. اما بعد از یک گودوخ پیتزا می بیند که همه ی اینها هم وفت تلف کردن است، وقتی هیچ تفاوتی در نتیجه بازی نمی کند. اصلا این بازی از کجا و کی شروع شده؟ الان هم چطور رسیده به اینجا؟ شاید اصلا این بازی شروع نشده شاید هم اصلا قرار نیست تمام شود/شاید الان از پشت در دارد فحش خار مادر می دهد و تهدید به قتل و تجاوز می کند تا ادم پشت همه ی اینها دست از سرش بردارد و برود یک گوشه ای بمیرد و گوه بالا بیاورد، خود شاید هم از این همه کش امدن های بی خود و بی دلیل در ابن متن خسته شده. شاید هم دارد دنبال راه فرار می گردد. ای کاش می شد در همه ی مرزهای زمان سفر کرد و رسید به نقطه های شروع همه ی چیزها و رید به این نقطه ها و در نطفه عنی اشان کرد اصلا رید به همین مرزهای کشیده شده به دور همه ی هیچ چیزها.
714-715-716 بروید بگذارید ان ادم پشت همه ی اینها بشمرد و به کائنات فکر کند و از سرما بی حس بشود و به کتابش و فکر کند و دنبال این باشد که همه چیز را از دل شاید در بیاورد.

کیرم دهنت دخ

اقا جان خیالت راحت
یک روز
هرچقدر هم که سعی کنی سنگ باشی
یک روز
هر چقدر هم که سعی کنی با نادیده گرفتن همه ی ادمهای اطرافت زندگی کنی
مطمئن باش!
شدنی نیست
یک روز کسی با یک کلمه خیلی ساده
گند می زند به هرچه رشته کرده ای
چیزی که مطمئنی هیچ وقت زخمش را ،فراموشش نمی کنی

Für mein besten idiot freund

سلام علی هر موقع من اومدم ادرس اینجارو بهت بدم
یادم رفت
واسه همین حتی تو هم ادرس اینجارو نداری
راستی قرارمون که یادت نرفته
مهر ماه اگه نتونی ساز دهنی بزنی
ساز دهنی یرو ازت می گیرما
:*

تخم های زحمت کش من

"Hey you, out there in the cold
getting lonely, getting .... "
این صدای رینگ تون منه
گوشی مو که جواب می دم یکی از دوستام پشته خطه
بعد از سلام و احوال پرسی
می گه دستم به دامنت بیا با هم بشینیم استاتیک بخونیم من این ترم این درسو پاس کنم بره
منم با بی خیالی می گم مشکل نداره پس فردا ،شنبه بیا بریم درس بخونیم
دوستم : بابا شنبه دیره من از استرس شبا خوابم نمی بره، جان عزیزت فردا دستت خالی کن من فردا حتمن میام دنبالت
دوباره با بی خیالی می گم باشه بیا مشکلی نداره هر موقع اومدی نیم ساعت قبلش زنگ بزن اماده شم
دوستم : دمت گرم خیلی می خوامت ؛ درسای خودتو چیکار می کنی ؟ داری می خونی؟
من : هی حدودن نصفشونو خوندم بقیشم شب امتحان ؟ چطور مگه؟
دوستم : خداییش تا حالا استرس چیزی رو داشتی ؟ تا حالا نگران چیزی بودی تو عمرت؟حال می کنم نگران هیچی نیستی
می خواستم شروع کنم از دونه دونه ی استرسام واسش مثال بزنم و توضیح بدم ، ولی به یه اره با خنده قناعت کردم.
دوستم : اره می شناسمت ،همه چی به تخمته . اقا کاری نداری من دیگه مزاحمت نمی شم
من : برو عزیزم شبت خوش خدافض
- خدافض

شورش در بهشت / ادامه ایپزود اول


در همین بین ،عده ای از پیامبران، از در پشتی وارد قصر خداوندگار شده، و قرار است طی یک عملیات گاز انبری ، تخت پادشاهی را از خدا بگیرند. پیامبران در را می شکنند و وارد تالار اصلی می شوند، ولی چون فراموش کرده بودند که قبل از حمله ،آژیر خطر قصر را قطع کنند، آژیر با صدای بلندی شروع به فریاد کشیدن می کند ، و باعث می شود پیامبران جفت کرده و بترسند.ولی به سرعت حود را جمع و جور می کنند ، و با سر دادن شعار " مرگ بر خدا" بگیرید اون دیوثو" مثل وحشیان جزایر قناری ،به طرف بالکن تالار سخنرانی حمله ور می شوند.
خدا نیز که از صدای بلند آژیر، متوجه حضور پیامبران داخل قصر شده ، دست جبرئیل را بسیار محکم می گیرد و با صدایی لرزان می گوید : دستم به دامنت جبرئیل ، از این وضع نجاتمون بده.
جبرئیل هم که بسیار ترسیده،با چشمانی که از حدقه بیرون زده، کشان کشان خدا را به سمت در مخفی ای که در تالار سخنرانی قرار دارد می برد. که به کمک آن از قصر خارج شوند ،و به باغ متروکی که ته بهشت قرار دارد بروند. ولی چون خداوند از قبل این راه را به محمد، پیامبر عزیز و دردانه خود آموخته بود، تا بعضی وقتها محمد از این راه به قصر خداوندگار بیاید ،تا حسادت فرشتگان الهی را کمتر برانگیزد.محمد با عده ای از پیامبران داخل تونل منتظر خداوندگارند و به محض ورود جبرئیل و خدا ،هردوی انها را دستگیر می کنند.
خداوند با چهره ای ملتسمانه به محمد نگاه می کند و با لحنی اندوهگین و خسته ، می گوید : محمد تو دیگه چرا؟ تو که سوگولی من بودی؟ حقش بود بهت سواد یاد نمی دادم ، حقش بود بهت علم عدنی نمی دادم. اون فیلمای مبتذلی هم که از تو ، تو پارتی مختلط با حوری ها ازت گرفته بودنو ،پخش جهانی تو کائنات می کردم ...
محمد که بین دیگر پیامبران، اوضاع را خراب می بیند با پشت دست یدونه تو دهن خدا می زند و هول هولکی با دستمال دهن خدا را می بندد، تا بیشتر از این آبرویش نرود. پیامبران دیگر هم زیر زیرکی به محمد نگاه می کنند و لبخند می زنند.
جبرئیل هم که از خشونت ها و وحشی گری های پیامبران در زمان خلافتشان روی زمین آگاه است و همه ی کشورگشایی هایی که به نام خداوند و به زور برق شمشیر ،انجام داده اند،که کلی هم کشته داده را از بر است ، به خوبی می تواند آینده خود را تصور می کند و چون این آینده زیاد برایش دلچسب نیست ، به سرعت موضع خود را نسبت به خداوند عوض کرده، و شروع به فحش دادن به خدا و گفتن اینکه من خدا رو آوردم اینجا تا شما بتونید دستگیرش کنین، من با شمام به من رحم کنین، سعی در نجات دادن جان خود دارد. ولی پیامبران به حرفهای او کمترین توجهی ندارند و با کشیدن کیسه ای مدل گوآنتامویی بر روی سر آنها ،هر دو را به جایی نا معلوم می برند.

ادامه دارد!